به یارو میگن دگرگونی یعنی چه ؟
میگه : یعنی این گونی نه یک گونی دیگه!!

 

* * * * * * * * * * * *

 

از حیف نون می پرسن: شما همیشه لکنت زبان دارین؟
حیف نون می گه: ن ن نه... ف ف ق ق ط و و ق ق قتی حرف می زنم!


* * * * * * * * * * * *

 

اولی: آقای دکتر، من فکر می کنم عینک لازم دارم.دومی: بله حتما! چون این جا مغازه ساندویچ فروشی است!


* * * * * * * * * * * *

 

حیف نون زنگ می زنه فرودگاه و می گه: شیراز تا تهران چقدر راهه؟ کارمنده می گه: یه لحظه... حیف نون می گه: خیلی ممنون! و قطع می کنه.

 

* * * * * * * * * * * *

 

دیوانه اولی: من خواب دیدم رفته ام مسافرت

.دیوانه دومی: من هم خواب دیدم که یک غذای خوشمزه خورده ام.

دیوانه اولی: تنهایی؟ پس چرا من را دعوت نکردی؟

دیوانه دومی: می خواستم دعوتت کنم، ولی گفتند رفته ای مسافرت.

 

* * * * * * * * * * * *

 

حیف نون می ره ختم، ازش می پرسن شما؟ می گه من سایر بستگان هستم!

* * * * * * * * * * * *

 

دیوانه اولی: کی اومدی؟دیوانه دومی: پس فردا.دیوانه اولی: پس فردا که هنوز نیومده.دیوانه دومی: می دونم چون کار داشتم، زودتر اومدم.

 

* * * * * * * * * * * *

 

به غضنفر می گن تو همیشه لپ لپ می خریمیگه آرهبهش می گم حالا جایزه هم توش داره؟میگه : فکر نمی کنم من لپ لپو واسه کیفیتش می خرم.

 

* * * * * * * * * * * *

 

طرف میره کولر بخره، یارو میگه: کولر آبی میخوای؟
میگه: فرقی نمیکنه، قرمز بده

 

* * * * * * * * * * * *

 

یه جوجه با مامانش دعواش میشه میره سر کوچه میگه :
پیشی بیا منو بوخور

 

* * * * * * * * * * * *

 

یه یارو تو خیابون میخوره به جدول میشینه حلش می کنه

 

* * * * * * * * * * * *

 

یه روز یه باباه به پسرش میگه:2.2 تاچندتامیشهٍ؟
گفت:باباجون4تامیشه باباه به پسرش4گردو می ده.فردا آن روزباباه ازپسرش پرسید:پسرم4،4تاچندتامیشه؟پسره گفت:یه
گونی

 

* * * * * * * * * * * *

 

یه بار 2تا الگانس با هم ازدواج میکنن, بچشون ژیان میشه. چون ازدواجشون فامیلی بوده!!!!

 

* * * * * * * * * * * *

 

از یه نفر می پرسند:2تا از اعضای بدنت را نام ببر.یارو میگه:مری-مریم.می پرسه:مریم چیه؟یارو جواب میده:مریم جیگر منه!!!!!!!!!!!!!!!!

 

* * * * * * * * * * * *

 

به غضنفرمیگن دستشویی چند بخشه؟ میگه دوبخش زنانه ,مردانه

 

* * * * * * * * * * * *

 

سه دیوانه هم اتاقی بودن، یک روز خبر آوردن که دوتاشون بالا و پایین می‌پرن و میگن: ما سیب‌زمینی هستیم و داریم تو روغن سرخ میشیم ولی سومی ساکت نشسته! رئیس تیمارستان هم طبق معمول رفت که این دیوونه رو مرخص کنه. ازش پرسید: تو چرا با دوستات نیستی؟ دیوونه سومیه هم میگه: آخه من کف ماهیتابه چسبیدم!